یسنا جونم آمپول زده
عزیز دلم، یسنا جونم سلام چونکه بهتر نشدی دیروز عصر با مامان جون و بابا جون باز رفتیم دکتر. و مثل همیه کلی گریه کردی.آخه نفس مامان از دکتر میترسی.بعد اینکه معاینه دی دکتر گفت واسه بالا آوردنت باید آمپول بزنی. دل مامانی یه دفعه ریخت.امام واسه خوب شدنت هرکاری میکردم. مامان جون گفت که دلش نمیاد به تو آمپول بزنه واسه همین رفتیم خونه امیرعلی و امیر حسین تا خاله فاطمه بهت آمپولت رو بزنه همونطور که تو با امیر علی روی تخت لالا کرده بودی ما دست و پاهات رو آروم گرفتیم و خاله آمپولت رو زد.و تو یه کوچولو گریه کردی اما زود آروم شدی و بغل مامان نشستی.و با خرسی هایی امیر علی و امیر حسین واست آورده بودن بازی کردی خدارو شکر دیگه ...


